نور ایمان
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین والسلام و الصلاة علی سیدنا و نبیّنا ابوالقاسم مصطفی محمد(ص) و السلام علی علی ابن ابیطالب(ع) و آله الطیّبین الطاهرین المعصومین الهداة المهدییّن و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین
امّا بعد قال الله تبارک و تعالی : ( و لقد أرسلنا رسلنا بالبیّنات فأنزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناّس بالقسط )
ایام هفده ربیع ، ایام تولد با سر سعادت نبّی مکرّم اسلام حضرت ختمی مرتبت و وجود مقدّس امام صادق آل محمد (ع) است . آن شخصیّتی که وجودشان محور و پایه و اساس همۀ ارزش ها است . اگرچه همۀ انبیاء و ائمه چنین هستند . اما بعضی از ائمه بخاطر زمان ها و مکان ها فضائل و مناقبشان ظهور بیشتری داشته است . مثل پیغمبر اکرم (ص) و امیرالمؤمنین (ع) ، امام صادق (ع) و امام باقر (ع) . هر امامی در زمان خودش مظاهری و جَلَواتی از جَلَوات اولهیّیت و ربانّی و ذات حضرت باری تعالی را داشته است که اگر هفده ربیع یعنی تولد چیغمبر(ص) نبود ما قرآن نداشتیم . ما نهج البلاغه و صحیفۀ سجاّدیه هم نداشتیم و از روایات و احادیث خبری نبود . به برکت وجود مقدس پیغمبر اکرم (ص) و بقیّۀ ائمه است که امروز ما چیز هایی داریم .
یک مقدار از فضائل این عزیزان مطالبی عرض می کنم . سید ابن طاووس (رض) مطالبی را از صحف حضرت ادریس ، دربارۀ عظمت پیغمبر اکرم (ص) می آورد . این بزرگوارمی فرماید : ( وجدت فی صحف ادریس النبّی (ع) فی مخاطب الله به ابلیس ...)
خداوند در صحف ادریس ، بعد از انکه شیطان بخاطر تمرّد و کِبر و سرکشی و غرور که از صفات رزیلۀ انسان است و اگر انسان به آن مبتلا شد انسان را از درگاه خداوند طَرد می کند و می راند . گرچه سابقه های طولانی داشته باشد . عبادات ، طاعات و سجده ها نمی تواند صفات رزیلۀ انسان را خنثی کند . پس از آن شیطان طرد شد از خداوند تقاضا می کند که خداوند به اون مهلت بدهد . خداوند فرمود : به تو فرصت می دهم تا وقت معلوم . سوال می کنند که وقت معلوم چه زمانی است ؟ خداوند می فرماید : ( عباد لی ، امتحنت قلوبهم للإیمان ) تا زمانی که من بندگانم را با نور ایمان امتحان و انتخاب می کنم . روایت طولانی است تا به اینجا می رسد که ( اولئک اولیائی ، أخترت لهم نبیّاً مصطفی و امیناً مرتضی فجعلته لهم نبیّاً و رسولاً فجعلت له اولیاء و انصاراً تلک الأمّة ) من برای او اولیا و دوستانی انتخاب می کنم . ( ثمّ قال فنظر آدم الی طائفةٌ من ذریّته ...) وقتی تمام مخلوقاتی که تا روز قیامت می خواستند بیایند را خلق کرد همچنین حضرت آدم خلق شد ، حضرت آدم نگاهی به ذریّۀ خودش کرد و عرضه داشت ؛ ( ما هااولئه ؟) این ها چه کسانی هستند ؟ خداوند فرمود : این ها انبیائی از ذریّۀ تو هستند . ( قال فما بال نور أخی صاطعةً علی نور جمیعا ) چطور این نور آخر از میان ذریّۀ من بر تمام انوار احاطه و سلطه دارد ؟ خداوند فرمود : من این پیغمبری را که از میان تمام انبیاء برای امّت آخرالزمان آماده کردم ، بر تمام پیغمبران قبلش برتری و عظمت دارد . حضرت آدم سوال کرد : این پیغمبر کیست و نامش چیست ؟ خداوند فرمود : ( هذا محمدٌ نبیّی و رسولی و امینی و نجیبی و نجیّی و خیرتی و صفوتی و خالصتی و حبیبی و خلیلی و اکرم خلقی علّیَّ ، أحبّهم إلّیَّ ) اینها القابی است که خداوند به پیغمبر داده است . ایشان برگزیده و محترم ترین و محبوب ترینِ خلق در نزد من هست . او را بر تمام خلق فضیلت و ترجیح دادم . او نزدیک ترین افراد و عارف ترین افراد در میان انبیاء به من است . او رجحانش از همه بیشتر است . چیز هایی که او را برتری داده چیست ؟ ( أرجحهم علماً و ایماناً و یقیناً و صدقاً و برّاً و عفافاً و عبادتاً و خشوعاً و ورعاً و سلماً و اسلاماً ) اگر ما این ها را کسب کردیم جزء این امت هستیم و ما هم به این پیغمبر شباهت رساندیم و از امّت واقعی این پیغمبر(ص) هستیم . اگر حلم و علم نداریم ، ایمان مان ضعیف ، صداقت مان کم ، خوبی ها و عفّت و عبادت مان کم ، خشوع نداریم ، ورع نداشته باشیم . تسلیم هم که نداشته باشیم . دیگر انسان به پیغمبر و خدا نزدیک نمی شود . آن چیزی که این پیغمبر را ارجح و أفضل و اکرم و اقرب قرار داده است ، این صفات بوده است . ما هم اگر راه این پیغمبر را رفتیم به خدا نزدیک می شویم . و الّا اگر خدای نکرده فلسفۀ خلقت دنیاو بندگی را درک نکردیم ، چه فرقی می کند ؟ حیوانات و درندگان و خزندگان و چرندگان هم می آیند و می روند . ( أخذت له میثاقاً ...) من برای این پیغمبر از تمام حملۀ عرش ( کسانی که عرش مرا حمل می کنند ) پیمان و عهد گرفتم که باید به نبوت پیغمبر ایمان بیاورید و تمام مخلوقات باید به او ایمان بیاورند و او را قبول کنند و بپذیرند . هر کسی که به او ایمان بیاورد و تو هم به او ایمان بیاور تا بمن نزدیک بشوی . تا با عظمتت ، فضلت ، نور ات ، وقارت به من نزدیک بشوی . یعنی اگر حضرت آدم ابوالبشر هم می خواهد به خدا نزدیک بشود باید عملی و قولی و صفتی به این بزرگوار اِقرار داشته باشد . اینجا حضرت آدم عرضه داشت ؛ ( آمنت بالله و الرسوله محمد (ص) ) ایمان آوردن و اقرار حضرت آدم به فضائل و مناقب حضرت محمد ( ص) همانا و نزدیک شدنش به خدا همان . خداوند فرمود : ای آدم ؛ حال که ایمان آوردی من به عظمت و فضل و کرامتت افزودم . ای آدم ؛ اولین کسی که در قیامت زمین را می شکافد و وارد صحرای محشر می شود این بزرگواتر است و اولین کسی که در قیامت لباس عزّت و شرف و عظمت به قامتش می پوشد و در صحرای محشر می ایستد ایشان است . اولین کسی که شفاعت می کند و ما قبول می کنیم اوست . او اولین کسی است که در های بهشت را می زند و اولین کسی که درب ها برای او باز می شود و اولین کسی است که وارد بهشت می شود . جناب آدم من به تو کنیۀ ( ابو محمد ) دادم . لذا کنیۀ حضرت آدم ابو محمد است . ( فقال آدم : الحمد لله الذی جعل من ذریّتی من فضله بهذا الفضائل ) من خدا را حمد می گویم که از فضائل این پیغمبر بهره مند شدم . این روایت طولانی است .
مقداری هم از فضائل و مناقب پیغمبر (ص) عرض می کنم . ایشان به صد و پنجاه خصیصه از انبیاء سبقت گرفتند . یعنی یکصد و پنجا خصلت ایشان داشتند که بقیۀ انبیاء نداشتند . هر چه بقیۀ انبیاء دارند ایشان هم دارد بلکه صد و پنجاه خصلت هم اضافه دارد و برای ایشان چهارصد اسم بیان شده است .
اسامی ایشان در کائنات دارند . مثلاً باد برای ایشان یک اسم گذاشته است . شب ، دریا ، کوه ها ، حیوانت و درندگان و... هر کدام از این ها یک نام برای پیغامبر (ص) گذاشته اند . لذا پیغمبر(ص) در نزد ما یک اسم ، در نزد ملکوتیان یک اسم دارد . ملائک مقرّب که خیلی به خداوند نزدیک هستند به پیغمبر(ص) می گویند : عبدالواحد و صفوة الأول و بررة الآخر . کروّبیان به او می گویند : صادق . روحانیّون می گوید : ظاهر . اولیاء به او می گویند : قاسم . رئیس بهشت می گوید : اکبر . بهشت می گوید : عبدالملک . حوریان می گویند : عبدالعطا . اهل بهشت می گویند : عبد الدیّان . مالک جهنّم می گوید : عبدالمختار . جهنمیان می گویند : عبدالنجاة . زبانیه ها به او می گویند : عبدالرحیم . جهنم می گوید : عبدالمنّان . بر ساق عرش نام او را رسول الله نوشته است . بر کرسی نوشته است نبّی الله . بر شجرۀ طوبی نوشته است صفّی الله . بر لوای حمل نوشته است صفوة الله . بر باب بهشت نوشته خیرة الله . بر قمر نام او نوشته قمر الأقمار . بر شمس نوشته نور الانوار . شیاطین به او می گویند : عبدالهیبة . جنّ به او می گوید : عبدالحمید . موقف به او می گوید : دایی . میزان به او می گوید صاحب . حساب به او می گوید داعی . مقام به او می گوید محمود الخطیب . کوثر به او می گوید : ساقی . عرش به او می گوید مفّضل . کرسی به او عبدالکریم می گوید . قلم به او می گوید : عبدالحق . جبرئیل به او می گوید عبدالجبّار . میکائیل به او می گوید عبدالوهاّب . اسرافیل به او می گوید عبدالفتاّح . عزرائیل به می گوید : عبدالتواّب . ابر ها به او می گویند : عبدالسلام . باد به او می گوید : عبدالأعلا . برق به او می گوید : عبدالمنعم . رعد به او می گوید : عبدالوکیل . سنگ ها به او می گویند : عبدالجمیل . خاک به او می گوید : عبد العزیز . پرندگان به او می گویند : عبدالقاهر . درندگان به او می گویند : عبدالعطاء . کوه ها به او می گویند : عبدالرفیع . دریا به او می گوید : عبدال مؤمن . ماهی ها به او می گویند : عبدالمهیمن . اهل رووم به او می گویند : حلیم . اهل مصر می گویند : مختار . اهل مکّه می گویند : امین . اهل مدینه می گویند میمون . اهل زنگ به او می گویند : مَهمَت . ترک به او می گوید : سانجی . عرب به او می گوید : امّی . عجم ها به او می گویند : احمد . البته ما پرتوی از عظمت این بزرگوار را خواندیم . روایتی هم راجع به نور ایمان می خوانم . انواری هست مثل نور ایمان ، نور یقین ، نور صِدق . نور اخلاص ، نور احسان ، مقاومت ، مکاشفات که موضوع بحث ما نیست . داستانی هست که شاید مرحوم شیخ عباس قمی (ره) در مفاتیح الجنان آورده باشد و در خیلی کتب موجود است . خلاصۀ داستان این است که در یکی از جنگ ها رومیان شخصی از بزرگان اسلام را اسیر کردند و بعد از مدتی این اسیر را که از دانشمندان و بزرگان اسلام و شخصیت های نامی بود آزاد کردند . وقتی او را آزاد کردند در بین مردم رووم می چرخید و و به زندگی آنان توجه می کرد تا آنکه متوجه شد این ها مراسمی دارند و اُسقف شان سالی یک بار از صومعه بیرون می آید و برای مردم سخنرانی می کند و آنها را نصیحت و موعظه می کند و مطالب اخلاقی را برای مردم می گوید و قریب به سی هزار نفر در آن جلسه شرکت می کنند . وقتی اُسقف به منبر رفت تا نصیحت و موعظه کند ، زبانش بند آمد . مردم منتظر سخنرانی بودند امّا متوجه شدند که نمی تواند . اُسقف پرسید مگر غریبی از اهل اسلام در میان شما هست که زبان من گرفته شده و نمی توانم حرف بزنم ؟ مردم جواب دادند : ما نمی دانیم و کسی را از امت اسلام نمی شناسیم که اینجا باشد . اُسقف با صدای بلند صدا زد هر کس از کیشِ محّمد در این مجلس هست از جا برخیزد . دانشمند می گوید : من ترسیدم و تغافل کردم و از جایم بلند نشدم . اُسقف گفت : اگر کسی او را نمی شناسد و او هم خود را نمی شناسد ، من او را می شناسم ، خودش را معرفی کند . سپس از بالای منبر به جوانی که در بین جمعیت نشسته بود خیره شد و به او گفت جوان برخیز و به نزد من بیا . دانشمندِ مسلمان می گوید : از جایم بلند شدم و به نزدیک او رفتم . اُسقف پرسید : تو مسلمانی ؟
گفتم : آری .
پرسید : از دانایان و علمایشان هستی یا از جهّال و نادانان هستی ؟
گفتم : نسبت به آنچه می دانم عالمم و نسبت به آنچه که ندانم متعّلم و دانش آموزم ولی در شمار نادانان نیستم . یا دنبال علم هستم ( کسی که طالب علم باشد جاهل نیست ) یا می دانم .
اُسقف گفت : از تو سه مسئله می پرسم و جواب بده .
گفتم : به دو شرط جواب می دهم . اول : اینکه بگو من را چگونه شناختی که بین این سی هزار جمعیت من مسلمانم ؟ دوم : من هم از تو سه مسئله می پرسم و جواب بده
اُسقف آهسته در گوش مسلمان گفت : تو را از نور ایمانت شناختم . در بین این سی هزار دیدم نور تو از همه بیشتر و تجلّی بهتری داری . سپس پرسید : پیغمبر شما می گوید در بهشت درختی است که شاخه های آن در هر خانه ای هست و نظیر آن در دنیا هست ؟ مسلمان گفت : آری مانند آفتاب که نور آن در همۀ خانه می تابد و همه می توانند از آن استفاده کنند .
اُسقف پرسید : پیغمبر شما می گوید : اهل بهشت از غذاهای بهشتی می خورند در حالیکه هیچگونه قاذورات و نجاست و فضولاتی ندارد . آیا نظیر آن در دنیا هست ؟
جوان مسلمان گفت : آری . مانند بچه در شکم مادر که غذا می خورد و فضولات و قاذوراتی ندارد .
اُسقف گفت : راست گفتی . پرسید : جوان می گویند پیغمبر شما گفته است یک حبّۀ صدقه ای که یک ذرّه باشد و در راه خدا بدهی فردای قیامت به صورت کوهی تجّلی می کند . آیا نمونۀ این در دنیا هست ؟
جوان گفت : بله .مانند نوری که از مشرق می تابد امّا سایه اش را ببینید که چقدر جلو می رود و هر چه آفتاب بالا می آید سایه هم کوچکتر می شود .
اُسقف گفت : احسنت درست گفتی . سپس جوانِ مسلمان گفت حال من از تو می پرسم : درب های بهشت چند عدد است ؟
اُسقف گفت : هشت عدد
جوان پرسید : درب های دوزخ چند تا است ؟
اُسقف گفت : هفت عدد
جوان پرسید : بر درب های بهشت چه نوشته است ؟
اُسقف سکوت کرد . رومیان گفتند : آقای اُسقف جوان بده . آیا می خواهی آبروی ما را ببری ؟ جواب بده تا نگویند اُسقف اعظم نادان است . این جوان تو را عاجز کرده است ؟ اُسقف گفت اگر جواب بدهم باید این صلیب را در بیاورم و بیرون بیاندازم . زیرا نوشته است : لا اله الا الله . محمد رسول الله . آنوقت از روی تقیّه علی ولیّ الله را نگفته است و در تمام روایان این جمله هم آمده است . وقتی مردم این جمله را شنیدند به اُسقف فحش دادند و او را کافر و بی دین خطاب کردند و به او گفتند : تو سال ها ما نصیحت کردی و به حقانّیت دین مسیح دعوت کردی و حالا مسلمان شدی ؟! آنوقت اُسقف گریه کرد و این آیه را خواند ؛ ( والله یدعوا الی دارالسلام یهدی و من یشاء الی صراط مستقیم – یونس آیۀ25 ) سپس به جوان گفت من شهادت می دهم و سپس به جمعیت کرد و گفت امروز من و تو (جوان مسلمان ) و هفتصد نفر از این جمعیت کُشته می شویم و الان حوریان بهشتی با هودج های مخصوص می آیند و ما را از میان این سی هزار جمعیت که مؤمن و معتقد هستیم به بهشت می برند و راحت می شویم . هفتصد نفر از مردم به حمایت از اُسقف مسلمان شدند و شهادتین جاری کردند . آنگه مردم هجوم آوردند و اُسقف و آن هفتصد نفر را زدند . جنگ سختی بین آنها شروع شد و وقتی شعلۀ جنگ خاموش شد . کُشته ها را شمردند و دیدند هفتصد نفر بیش تر کشته نشدند . در روایتی انواری که خداوند در اسلام قرار داده است اینچنین است ؛ نور رحمت در چهره است . نور عبرت در چشم ، نور حکمت در زبان ، نور نبّوت رد میان شانه ، در کف نور سخاوت ، در قدم نور خدمت ، در موی نور جمال ، در خوی نور تواضع ، در سینه نور رضا ، در سَر نور صفا ، در ذات نورِ طاعت ، در طاعتِ او نور توحید و در توحید او نور تهلیل در تهلیل او نور توفیق . در سکوت او نور تعظیم در تعظیم او نور تصمیم است . پانزده تا از این انوار را شمرد .
خداوند مرحوم کربلایی کاظم ساروقی را رحمت کند که خادم امام زاده ای بود . شبی در خواب امیرالمؤمنین علی (ع) را می بیند و در خواب حضرت علی (ع) قرآن را به او یاد می دهد . یعنی اول شب بی سواد بوده است و صبح حافظ کلّ قرآن و مفسّر تمام قرآن می شود . می گویند قبل از آنکه ایشان را نزد آیت الله بروجردی تا او را امتحان کند زیرا همه او را امتحان کردند و از عهدۀ همه برآمد . طلبه ها می گویند : روی کاغذی دو تا ( واو ) نوشتیم که یکی را به قصد ( واو ) قرآنی نوشتیم مانند ( والضالین و دیگری را به قصد ( واو ) معمولی مانند حسن - و- نقی آمدند . این دو ( واو ) را به کربلایی کاظم دادیم و پرسیدیم این ها چیست ؟ گفت : من نمی دانم شما چه نوشته اید ولی یکی از این دو ( واو ) نور دارد و دیگری خاموش است و بی نور است . می گویند یکی از عُلما وارد کتابخانۀ عالم دیگر شد . این عالِم اهل دل بود . نگاهی به کتاب ها کرد و گفت : توی کتاب هایت از کُتُب اهل سنتّ هم هست . صاحب کتابخانه گفت : نخیر . آن عالِم اهل دل گفت : هست . رفت و آن کتاب را بیرون آورد . صاحب کتابخانه پرسید : راست می گویی . امّا از کجا فهمید ی؟ آن اهل دِل جواب داد ؛ تمام کتاب هایت نور می داد ولی این کتاب خاموش بود .
پس دنبال تقوا و معنویت و اسلام و ایمان و امامت و ولایت باشیم تا این بصیرت را پیدا کنیم .
مرحوم فخر تهرانی می گوید : شیخ زاهد تهرانی از دنیا رفت . جنازۀ او را غسل و کفن کردیم و داخل مسجدِ محل گذاشتیم تا صبح او را تشییع کنیم . دو نفر از سادات را هم آنجا گذاشتیم تا قرآن بخوانند . گویا فخر تهرانی هم آنجا بوده است و می گوید حدود نیمۀ دوم شب وقتی به آیات عذاب می رسیدیم ، می دیدم شیخ زاهد پاهایش را جمع می کند و می لرزد . وقتی به آیات رحمت می رسیدیم ، پاهایش را دراز می کرد . وقتی به آیۀ خاصّی رسیدیم ، ناگهان از تابوت بلند شد و نشست و تفسیر آن آیه را به من گفت و برای همیشه خوابید . والله نظیر این حکایات در سیرۀ پیغمبر (ص) و ائمه داریم و این اتفاقات افتاده است . امام ما که مهجور و بی خبر از حقیقت هستیم باورش برای ما سخت است که آیا انسان پس از مرگ حرف می زند ؟! بله ... مگر پیامبر(ص) نفرمود : علی جان وقتی مرا غسل و کفن کردی ، مرا بلند کن و بنشان . گوشت را نزدیک دهان من بگذار تا چیزهایی بعد از مرگ به تو بگویم . حضرت علی (ع) فرمودند : این کار ها را کردم و گوشم را نزدیک دهان مبارک پیامبر(ص) گذاشتم . پیامبر (ص) بمن گفت آنچه را که باید می گفت . سپس می فرماید : وقتی بدن پیامبر (ص) را داخل قبر گذاشتم و صورت ایشان را از لای کفن بیرون آوردم ، دیدم لب های مبارکش تکان می خورد . رفتم نزدیک گوش دادم شنیدم که می فرمود : خدایا ؛ امتّم ، امتّم ، امتّم ... به فکر امتش بود . آنوقت این پیغمبری که از لحظۀ اول تا لحظۀ آخر بیاد امّت بود ، جا داشت که نگذارند آب غسل بدنش خشک بشود ، بروند درب خانۀ دخترش را آتش بزنند و سیلی به صورت دخترش بزنند و محسنش را بکُشند و این همه ظلم و جنایت بکنند ؟!
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
سخنرانی فوق در تاریخ 1/10/1395 در مزنل حضرت علامه جرجانی توسط ایشان ایراد گردید .
به نام خدا - محمد جرجانی هستم فرزند عارف بزرگوار آیت الله جرجانی شاهرودی هستم که افتخار شاگردی پدرم را پیدا کردم. بیاییم با هم به گوشهای از بیانات ایشان گوش جان بسپاریم.