موضوع : سی نکته از امام علی (ع)  نصیحت به امام حسن (ع)- قسمت سوم

بسم الله الرحمن  الرحیم
امّا بعد ؛ سلسله  رُوات نقل می کنند تا می رسد به فردی به نام احمد ابن محمد بغدادی ، ایشان می فرماید : یُروی عن حسن ابن علی (ع) : ( اوصانی ابی امیر المؤمنین علی (ع) ... . امام حسن (ع) نقل می کند که پدرم علی (ع) قبل از شهادتش من را نصیحت کرد به سی خصلت . این سی خصلت سرنوشت انسان را ورق می زند . و مطالب بسیار مهم اخلاقی را حضرت در این روایت بیان می کند . اگر چه این عدد سی در کلمات قصار در نهج البلاغه در عدد صد و پنجاه ، حضرت  آنجا هم سی مطلب مهم اخلاقی را بیان می کند  در جواب کسی که عرض کرد من را نصیحت کنید . اما این سی مطلب چیز دیگری است و برای کسی که بشنود و عمل کند بسیار جالب است . حضرت امام حسن (ع) فرمودند : وقتی که  پدرم این سی مطلب را به من فرمودند ، فرمودند پسرم ؛ اگر به این سی مطلب عمل کردی از شّر دنیا و آخرت مصون می مانی . مطلب را هفتۀ پیش خواندیم تا به اینجا رسید که حضرت فرمودند: کِبر لباس خداست و خدا دوست ندارد کسی لباس او را بپوشد . 
.پس کبریایی لباس خداست .هر کسی باید لباس خودش را بپوشد . اگر کسی در جامعه لباس سرهنگی ، سرداری ، و... را بپوشد در صورتیکه این فرد نظامی نیست جُرم مرتکب شده است . اگر کسی لباس طلبگی بپوشد جُرم است . قانون با او برخورد می کند .تا چه برسد که انسان لباس خدا را بپوشد . خداوند می فرماید : کبریایی لباس من است . من راضی نیستم غیر از من کسی این لباس را بپوشد . این خیال باطل است که انسان خودش را از دیگران بهتر و برتر و بالاتر بداند و ببیند . متأسفانه این صفت رزیله بین مردم چه آقا و چه خانم هست . اگر کسی یک ذّره ای در قلبش کبر ساکن بشود ، یا خداوند بفهمد این فرد متکبر است و این کبر را کسب کرده است ، خداوند او را به آتش می برد . پس آن سه چیزی که گفتم از آن دوری کن و بر حذر باش  اول ؛ کبر . دوم؛ غضب . سوم ؛ طمع است . کبر با شیطان چه کرد ؟ چه عاملی باعث شد که هنوز ملعون است ؟ تا قیام و قیامت شیطان رجیم شد . محکوم و مترود شد . تمام عبادت های چندین هزار ساله اش تباه شد . از بین رفت . این نتیجۀ کبر است . در روایت دیگری حضرت می فرماید :  اولاد آدم را با فخر چه ارتباطی هست ؟ اولاد آدم با کبر و بالیدن و نازیدن چه کار دارد ؟ اولادی که اولش ذرّۀ نجاستی بوده به نام نطفه ، آخرش هم جیفه و مُرداری است که در خانۀ گور می پوسد و می گندد  و بوی تَعَفّن می گیرد و پودر و خاک می شود . زبان و چشم و گردنی که بلند می کنیم و تکان می دهیم . دستی که بلند می کنیم و به سینۀ کسی می زنیم . زبانی که با آن فحاشی و بد دهنی کنیم . این ها همه خاک می شود از بین می رود  و هیج چیز از آن نمی ماند . این ابزاری که ما می خواستیم با چشم و زبان و گردن و دست و پا ، کمال و عزت کسب کنیم ، غرب و لقای خدا و عدالت و انصاف و مرّوت و فتّوت کسب کنیم .با آن جهنم کسب کردیم . این سرمایه ای که باید ما را به خدا نزدیک کند به ابلیس نزدیک کند ؟! پس اولاد آدم را با کِبر چه کارش است ؟ که اولش نطفه است و آخرش جیفه . نه مرض را می تواند از خودش دور کند ، نه می تواند خطرات از خودش دفع کند . نه می تواند جلوی مرگ را بگیرد ! نه می تواند خودش را رزق و روزی بدهد ! خداوند رزق و روزی را در دست خودش قرار داده است . هیچ کس بدون رضا و اذن خدا نمی تواند یک حبّه ای را به ما بدهد ! انچه هم که او به ما داده است کسی نمی تواند بگیرد . خیلی عبارت عجیبی است این عبارت که امیر المؤمنین (ع) می فرماید : (عَجِبتُ لِمَن خَرَج من مَخرَج البول مرَّتین ، کَیفَ یَتکَبّر!) تعجب می کنم از کسی که دو بار از مخرج بول خارج شده است ، چگونه تکّبر می ورزد ؟! انسان تعجب می کند ! خیلی نمی توانم این مسئله را باز کنم .  ( العاقل یکفیه الاشاره ) . خب این انسانی که اصلش یک ذره نجاست بد بو (ماء مهین ) یعنی پست بوده است .  از عُصارۀ گل محمدی که خلق نشده ایم . این وضعیت اول ، بعد هم که خانۀ گور با  این بدن ها چه می کند ؟ هر کجا در جامعه و دشت و صحرا ، آن خاک که روی آن قدم می گذاریم روایت است آن حدقۀ چشم یک پادشاهی است . قلب یک عزیز است . این خاک هایی که ما لگد می کنیم بازوی پهلوانی بوده است که حالا خاک شده است . پس اولاد آدم از کبر بر حذر باش . اگر کسی به اندازۀ حبه ای کبر در قلبش باشد خدا عذابش می کند . و خدا کسی را که دوستش دارد به او تواضع می دهد . امام سجاد (ع) می فرماید : من کمترین کمتر ها هستم . من ذرّه هستم و کمتر از ذره هستم . اصلاً من کی هستم که به من غضب کنی؟ گاهی این کبر است که به تو اجازه نمی دهد با کسی که قهر کردی آشتی کنی . این غرور است که به تو (مَرد ) اجازه نمی دهد به زنت سلام کنی . گاهی کبر است که به تو (زن ) اجازه نمی دهد به شوهرت سلام کنی . گاهی این کبر و غرور است که فرض می کنیم با رفیق و قوم نزدیکانت نزاع و بگو مگویی داشتی ، اختلافی  داشتی و قهر کردی ف به خودت می گویی چرا من بروَم ؟ من خودم را کوچک و تحقیر کنم ؟ این جریان امام حسین (ع) و محمد ابن حَنَفیّه  را عرض کنم . که این دو بزرگوار با هم اختلافی داشتند . این بگو مگو شدّت پیدا کرد تا انجا که محمد حَنَفیّه قهر کرد . سه شبانه روز از این قهر گذشت ، امام حسین (ع) روز سوم غلامش را فرستاد که برو به برادرم محمد حنفیه بگو: امروز سومین روز اختلاف ما است . من از جَّدم رسول خدا شنیدم که اگر دو برادر دینی و قوم و خویش و همسایه وقتی با هم نزاع می کنند تا سه روز مسئله ای نیست اگر می خواهند با هم قهر کنند تا شعلۀ عصبانیت خاموش شود . اما بعد از سه روز اگر آشتی نکنند و با هم حرف نزنند و رابطه بر قرار نکنند . عبادت هیچ کدام برقرار نیست . نه دعا و قرآن و نه ذکر و سجده اش . همه باطل اعلام می شود و باید هم عبادت  را انجام بدهند ولی قبول نمی شود . حالا بعد از سه روز تو د خانه ات می نشینی تا من بیایم برای آشتی ؟ یا من بمانم و تو بیایی ؟ ( ما خیلی گاهی گیر هستیم . امام پیشنهاد داد ! ما خیلی از پیغمبر(ص) و ائمه دور هستیم ) در حالیکه در این نزاع قطعاً حق با امام حسین(ع) است و محمد حَنَفیه مقصر است . چون امام که زور نمی گوید . امام خلاف حق نمی گوید . اگر بین امیر المؤمنین علی (ع) و معاویه نزاع شود چه کسی مقّصر است ؟ معاویه . اگر بین حضرت علی (ع) و اولی و دومی نزاع شود چه کسی مُقَصر است ؟ آنها . چون علی (ع) عصمت دارد . ( علیٌ مع الحق و الحق مع علی ) خب اینجا هم قطعاً محمد حَنَفیه مقّصر بود . غلام  می گوید حرکت کردم بروم به سمت محمد حنفیه . در بین راه  او را دیدم . از من پرسید کجا می روی ؟ گفتم برادرت امام حسین (ع) من را فرستاده پیش شما و چنین پیامی هم داده است . غلام می گوید : محمد حنفیه  گفت : جانم فدای حسین باد . من فکر کردم و فهمیدم من مقصّرم  . چرا او بیاید ؟ !من باید بروم . توی نزاع ها و اختلاف ها  و بگو مگو های خانوادگی وقتی بو جود می آید ، برادران و خواهران و جوان ها ، نفس تان را کنار بگذارید . رأی و سلیقۀ شخصی خودت را کنار بگذار . نگو به عقیده و رأی و نظر من . نه منصف باشید . بگو بیا برویم نزد یک داور و عالم دینی ، تا او برای رضای خدا قضاوت نظر و قضاوت کند . و وای به حال ان قاضی  و حاکمی که خدای نکرده بر خلاف حق رای و قضاوت کند . وقتی می گوئیم قاضی منظور مان قاضی دادگاه نیست . خدا کند در اختلافات به دادگاه مراجعه نکنیم . کدخدا  منِشی بین خودمان حل کنیم . چون مراجعه به قانون و محاکم رسمی کدورت ها و دعوا ها را بیشتر می کند . سابق و زمان قدیم اینطور نبود . مردم می آمدند نزد علما مسائل را حل می کردند . متأسفانه حالا چون تقوی و حق پذیری کم شده است باید افراد برای گرفتن حق شان متوسل به قانون شوند . خوب است که انسان حقیقت را بگوید . در زمان یکی از پیغمبران یک قاضی از دنیا رفت . این قاضی را شستشو دادند و کفن کردند و قرار شد که فردای آنروز اعلام کنند و مردم برای تشییع جنازه بیایند . فردا صبح که رفتند برای تشییع جنازه  ، وقتی پارچه را از روی او برداشتند دیدند کِرمی آمده است و نصف صورت او را خورده است . تعجب کردند که این کِرم توی تابوت از کجا آمده است ؟! رفتند به پیغمبر زمان گفتند ، پیغمبر گفت : علتش این است که این آقا قاضی بود و در جریان یک مسئله ای قرار شد قضاوت کند . البته ما هر کدام مان صبح تا غروب چند بار قاضی می شویم . زن و مرد هر کدام به یک طریقی قضاوت می کنیم . فکر نکنید قضاوت مخصوص قُضات رسمی دادگستری است ! نخیر این قضاوت شامل حال همۀ ما می شود . مواظب باشیم زود قضاوت نکنیم و به رأی و سلیقۀ خودمان رأی ندهیم . پیغمبر فرمود : جریان این کِرم این است که روزی برادر خانم این آقای قاضی با آقای دیگری نزاع داشتند . وقتی قرار شد که به دادگاه مراجعه کنند ، این قاضی قصد نداشت که بر خلاف حُکم خدا قضاوت کند . ولی در دلش  گفت خدا کند حق به جانب برادر زنم باشد  که من پیش زنم شرمنده نشوم . نمی خواست که نا عادلانه حق را به برادر زنش بدهد بلکه با خودش گفت : خدا کند در واقع هم آن فرد مقابل مقَصّر باشد و حق با  برادر زن من باشد . همین تمایل باطنی قبل از قضاوت  باعث شده که این کِرم بیاید و بر او مُسَلّط  شود . خانم این قاضی هم روح شوهرش را قبل از دفن ، همان شب اول در خواب دید . و از شوهرش پرسید که چه شده است ؟ او گفت به خاطر تو این بلا سر من آمده است . منشأ تمام این ها غفلت است . گاهی کِبر و بزرگ منشی باعث می شود که انسان حق را نپذیرد . خود خواهی و حّب ذات گاهی باعث می شود که انسان پا روی حق بگذارد و آن را نپذیرد .
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته