ده نصیحت امام صادق (ع)
امام سجاد(ع)فرمودند: هلاک شد، نابود و بیچاره شد کسی که در زندگی یک حکیم و عالم و راه شناسی نداشت که او را هدایت و ارشاد و راهنمایی کند. هلک من لیس له حکیمٌ یرشده.
همۀ ما نیاز به یک راهنما و مرشد داریم. اولین مرشد و راشد عالم، ذات پروردگار است. راشد و مرشد به معنای راهنما است. کسی که راه ترقی و تعالی را به انسان نشان می دهد به او می گویند مرشد. البته از این واژه صوفیّه و دراویش با کمال تأسف بد استفاده کردند.
مسلک های من درآوردی و بی پایه، بدعت هایی که در اسلام و تشیّع نبوده با سلیقه های شخصی خودشان درست کردند با آن ها کار نداریم. در حقیقت ما با همان معنای حقیقی این واژه کار داریم که انبیاء و ائمه بعد از ذات حضرت احدیّت هم واعظ و هم ناصح و هم مرشد و راشد بودند. هم هادی و هم ناجی و هم مشفق و خلاصه تمام اوصافی که باید این عزیزان داشته باشند، داشتند. لذا فرمود: هر کسی که یک حکیمی نداشت که او را ارشاد و راهنمایی کند هلاک شد.
ارشادات و راهنمایی ها هم باید بر اساس معارف اهل البیت باشد و ما حق دخل و تصرّف در این فرامین و دستورات را هم نداریم. لذا ما باید مبلّغ باشیم. باید مرّوج و مرّبی باشیم. یعنی ترویج کنندۀ اوامر و دستورات ذات حضرت احدیت.
مردی آمد خدمت امام صادق(ع)عرضه داشت: مرا موعظه بفرمائید. حضرت صادق(ع) یک نصیحت و موعظۀ بسیار جامع و کاملی را برایش فرمودند. حضرت فرمود:
إِن كان الله قد تَكَفَّل بالرزق فاهتمامك لماذا؟ و إِن كان الرزق مَقسُوماً فالحِرصُ لماذا؟ و إِن كان الحِسَاب حقاً فالجَمْعُ لماذا؟ و إِن كان الخلف من الله عزَّ وجلَّ حقاً فالبخل لماذا؟ و إِن كان العقوبة من الله عزَّ وجلَّ النار فالمعصية لماذا؟ و إِن كان الموت حقاً فالفرح لماذا؟ و إِن كان العرض على الله حقاً فالمكر لماذا؟ و إِن كان المَمَرُّ على الصراط حقاً فالعجب لماذا؟ و إِن كان كل شيء بقضاء و قدر فالحزن لماذا؟ و إِن كانت الدنيا فانية فالطمأنِينَة إليها لماذا؟
إِن كان الله قد تَكَفَّل بالرزق فاهتمامك لماذا؟ اگر خداوند تبارک و تعالی کفیل رزق و روزی تو شده است، اگر خداوند نعم الوکیل، هو الرزاق است این همه اهتمام و تلاش تو برای چیست؟ به آب و آتش بزنی، حلال و حرام کنی، از نماز اول وقت و جلسات دینی بزنی، از مروّت و انصاف بزنی و آن قدر کار کنی که اعصابت خراب شود و اذیت بشوی! لا یکّلف الله نفساً الّا وسعها. انسان باید به اندازۀ توان و وسعش کار کند. حضرت صادق(ع)فرمود: اگر خداوند تکفل رزق و روزی تو را کرده پس این همه کوشش برای چیست؟ لازم نیست.
نصیحت دوم این است: و إِن كان الرزق مَقسُوماً فالحِرصُ لماذا؟ اگر خداوند مقّسم و قاسم تقسیم کنندۀ رزق و روزی ها است. هر کس هر چقدر که مصلحتش باشد به او می دهد. خداوند در قرآن می فرماید: ما رزق و روزی مردم را تعیین کردیم. هر کسی هم که هر چه مصلحتش باشد به او می دهیم. البته این رزق مبسوط و تقسیم شده به این معنا نیست که انسان دست از کسب و کارش بکشد. نه به اندازۀ توانت کار کن. به مقداری که اذیت نشوی لازم است. الکاسب حبیب الله.
مسئلۀ تجارت و کسب و شغل هم دستور خداست. اگر کسی در خانه بنشیند و دنبال کسب و کار نرود و دعا کند، دعایش مستجاب نمی شود. یکی از کسانی که دعایش مستجاب نمی شود کسی است که در خانه بنشیند و دعا کند که خدا به او روزی بدهد، خداوند مستجاب نمی کند. یا کسی که مریض است و دکتر نرود. دارو نخورد.
حضرت موسی(ع)مریض شد. به او گفتند باید دارو بخوری. گفت: خدا خودش من را مریض کرده، خودش هم باید شفا بدهد. من دکتر نمی روم و دارو هم نمی خورم. ندا آمد: موسی! به عزت و جلالم از شفا خبری نیست، مگر زمانی که آن دارو را بخوری. شفا هم از من است. درد هم از من است. ولی با توکل درب حکمت من را نبند. بالاخره تجارتخانه و مغازه لازم است اما هو الرزاق یادت نرود. اگر کسی هو الرزّاق، و نحن قسمنا بینهم معیشتهم فی الحیاة الدنیا«سوره زخرف- آيه 32» یادش باشد و مّد نظر داشته باشد دیگر کلاه برداری نمی کند. دروغ نمی گوید. صلۀ رحم به جا می آورد و قطع صلۀ رحم نمی کند.
ثروت های کلانی که جمع می شود رزق و روزی نیست. اشتباه نکنید و فکر نکنید که هر کس ثروت کلان داشت این رزق و روزی اش است. آنچه که انسان می تواند از این ثروت بهره برداری کند رزق اوست. اگر ماهیانه یک میلیارد هم درآمد داشتی و خرج خانه ات ماهیانه ده میلیون تومان است، به خدا رزق روزی تو نیست. تو حماّلی می کنی، نوکری می کنی برای بقیّه. رزق و روزی تو همان است که می توانی از آن بهره برداری کنی. اگر انفاق و بخششی کردی. اگر غذا و لباس پوشیدی روزی تو است. و الّا:
گوهر معرفت آن است که با خود ببری،
که نصیب دگران است نصاب زر و سیم.
پس اگر خداوند روزی را تقسیم کرده است پس این همه حرص ورزیدن برای چیست؟!
و إِن كان الحِسَاب حقاً فالجَمْعُ لماذا؟ و اگر روز حسابی در کار است. اگر کتاب و میزان و پل صراط در کار است پس جمع کردن ثروت برای چیست؟ و الذين يكنزون الذهب و الفضة و لاينفقونها في سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم«سوره توبه- آيه 34»: آنانی که مال و ثروت را جمع می کنند و در راه خدا انفاق نمی کنند و خمس و زکاتش را نمی دهد و شیطان فریب و گولش می زند، به آنها عذاب الیم را بشارت می دهیم. این همه آیات و روایات است که انسان باید اموالش را پاک کند و خمس آن را بدهد. آن روزی که مو را از ماست بیرون می کشند. حساب می کنند. بار خودمان را سنگین نکنیم.
و إِن كان الخلف من الله عزَّ وجلَّ حقاً فالبخل لماذا؟ و اگر جایگزین کردن در قبال بخشش ها حق است و وجود دارد پس چرا بخل بورزیم؟! من که می دانم اگر یک درهم بدهم خدا ده درهم بمن می دهد، بیست درهم را پنجاه درهم می کند پس برای چه بخل بورزم. فرمودند: آدم بخیل از خدا دور است، از بهشت دور است و به جهنم نزدیک است. آدم سخی به خدا و بهشت نزدیک است و از جهنم دور است.
حکایتی را نقل می کنم از آیة الله مشکینی(ره)که ایشان می فرماید: من در اوائلی که طلبه بودم و در قم درس می خواندم، حدود پنجاه تا شصت سال قبل و یا بیشتر، روزی پنج ریال داشتم. رفتم به سمت بازار که چیزی بخرم. در بین راه برخورد کردم به یکی از دوستان. گفت: پول نداری پنج ریال به من قرض الحسنه بدهی من بعد به تو پس بدهم؟ آقای مشکینی می گوید که به او نگفتم من دار و ندارم همین پنج ریال است و به او دادم. برگشتم به سمت حجره. چون پولی نداشتم که به بازار بروم، در راه برگشت یکی از همشهری ها من را دید و پس از احوال پرسی هنگام خداحافظی یك پنجاه ريالی به من داد. خوشحال شدم و از همانجا باز برگشتم به سمت بازار که خرید کنم، مجدّد آقایی از دوستان به من رسید و گفت: پنجاه ريال نداری به من قرض بدهی؟ من باز همان پول را به او دادم و برگشتم به سمت حجره. دوباره چند قدمی دور نشده بودم که آقایی را دیدم که او هم هنگام خداحافظی پنجاه تومان بمن داد. آیة الله مشکینی(ره)می گوید: تا این پول را گرفتم به طمع افتادم و با خودم گفتم پنج ريال دادم پنجاه ريال گرفتم، پنجاه ريال دادم پنجاه تومان گرفتم، اگر کسی پیدا بشود که از من این پنجاه تومان را بگیرد نفر بعد به من پانصد تومان می دهد. لذا مقداری اطراف دور زدم شاید کسی پیدا شود از من قرض کند، دیگر کسی نیامد!
ما باید باورمان بیاید که اگر خدا جایگزین می کند پس بخل برای چیست؟
کسی باید بخیل باشد که خدا را جایگزین نداند.
بعد حضرت فرمودند: و إِن كان العقوبة من الله عزَّ وجلَّ النار فالمعصية لماذا؟ اگر عقوبت و عذاب از ناحیۀ خداست و باور کردیم خدا شدید العقاب است و عذاب اکبر دارد پس چرا گناه می کنیم؟ کسی که باور کرده که خداوند عذاب می کند و ملائک شداد و غلاظ دارد پس گناه نکنیم. با خدا در نیفتیم.
بعضی از معصیت ها اعلان جنگ با خداست. دربارۀ ربا می فرمایند: اگر دست از ربا بر نمی دارید پس اعلان جنگ با خدا کنید.
و إِن كان الموت حقاً فالفرح لماذا؟ اگر مرگ حق است و مردن باورمان آمده است و اناّ لله و انا الیه راجعون را باور داریم و اگر مرگ عزیزان را با چشممان می بینیم و مرگ را باور کردیم پس تفریح های حرام برای چیست؟ شادی های حرام برای چیست؟ چرا مجلس لهو و لعب تشکیل می دهیم؟ پس چرا بی بند و باریم؟
عاقلا از مرگ تا کی غافلی؟
تا به کی بر عیش دنیا مایلی
نیست دنیا غیر خوابی بس قلیل
چون نوازد مرگ کوس الرحیل
باید از این خواب خوش بیدار شد
سوی منزل با رفیقان یار شد
----
به جهان خرّم و خندان نه تو مانی و نه من
ایمن از آفت دوران نه تو مانی و نه من
لاجرم با کفنی باید از این عالم رفت
که در این جامۀ الوان نه تو مانی و نه من
فکر اسباب سفر باش و مهیّای رحیل
که در این خانه کما کان نه تو مانی و نه من
یا من فی الممات قدرته، یا من فی القبور عبرته. پس مرگ یادمان نرود.
فرمودند: سزاوار است مؤمن روزی بیست بار یاد مرگ بیفتد. حالا این عدد بیست چه سّری دارد؟ چرا نفرموده بیست و چهار ساعت؟ بیست بار؟ آیات هم فراوان از مرگ و مردن و عزارئیل صحبت کرده است .سورۀ القارعة، سورۀ زلزال، الحاقة. پس فرمود: اگر مردن حق است خوشحالی های حرام برای چیست؟
فرح در اینجا به معنای خوش حالی های حرام و نا مشروع است. اسلام با تفریح حرام مخالف است. تفریحی که در آن عذاب و عقوبت باشد تفریح نیست. تفریح حلال خوب است. صدها روایت دربارۀ نشاط در دین داریم. در دین خنده و شوخی و خوشحالی و نشاط هم هست. اما گناه نباشد.
و إِن كان العرض على الله حقاً فالمكر لماذا؟ دیگر اینکه اگر عرضۀ اعمال به خدا حق است و روزی پرده ها کنار می رود، پس چرا مکر بورزیم؟
خوش بُوَد چون محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غِش باشد
چرا نفاق و دو رو باشیم؟ چرا صداقت نداشته باشیم؟ مؤمن مکار نیست. زرنگ و زیرک هست اما مکر ندارد.
و إِن كان المَمَرُّ على الصراط حقاً فالعجب لماذا؟ اگر عبور از پل صراط حق است، چرا گرفتار عُجب بشویم؟ چرا گرفتار خودپسندی بشویم؟ عُجب یعنی انسان از خودش خوشش بیاید و به اعمالش غَرّه بشود.
پیامبر(ص)به جابر فرمود: خداوند تو را از نقص و تقصیر خارج نکند. جابر پرسید: چرا؟ فرمودند: می ترسم گرفتار عُجب بشوی. حضرت فرمود: گاهی حکمت خداوند اقتضا می کند انسان را رها کند. مثل بچه ای که گاهی اذیت می کند و دستش را می خواهد از پدرش رها کند، پدر دستش را رها می کند تا بچه ببیند چه بلایی سرش می آید. خداوند هم یک لحظه عنایتش را می گیرد تا به گناهی بدتر از آن دچار نشود و آن عُجب است. اگر عُجب نبود پیامبر(ص)فرمود: خداوند کاری می کرد انسان گناه نکند.
خدا رحمت کند مرحوم میرزا جواد آقای تهرانی را، من رفتم خدمت ایشان که سؤال کنم چرا من گاهی تصمیم می گیرم چهل شب نماز شبم ترک نشود، سی و نه شب می خوانم شب چهلم خواب می مانم؟! وقتی رفتم خدمت ایشان دیدم ایشان در حال سخنرانی برای عدّهای هستند و من هم نشستم. در بین صحبتهایشان فرمودند: انسان گاهی تصمیم می گیرد چهل شب نماز شب بخواند، سی و نه شب می خواند شب چهلم خواب می ماند، تا گرفتار عُجب و غرور نشود. من هم جوابم را گرفتم.
آقایی با حضرت عیسی(ع)رسیدند لب دریا، حضرت(ع)عیسی گفت: بسم الله الرحمن الرحیم و رفت روی آب ها و فرو نرفت. آن شخص هم بسم الله گفت و روی آب راه رفت. مقداری که راه رفتند آن رفیق حضرت عیسی(ع)که قد کوتاه هم بود در دلش خطور کرد که یقین من هم مانند حضرت عیسی(ع)شده. چون حضرت هم گفت بسم الله در آب فرو نرفت من هم گفتم و در آب فرو نرفتم! تا این فکر به ذهنش رسید در آب فرو رفت. حضرت عیسی(ع)دستش را گرفت و گفت: کوچولو! چه گفتی؟ آن مرد هم جریان را تعریف کرد. این عُجب است. پس تا از پل صراط عبور نکرده ایم هیچ چیز معلوم نیست.
و إِن كان كل شيء بقضاء و قدر فالحزن لماذا؟ و اگر تمام این مقّدرات و بلاها و گرفتاری ها قضا و قَدر است پس این همه محزون شدن برای چیست؟ اگر ما قانونی به نام قضا و قدر داریم و از آن نمی توانیم عبور کنیم پس خودت را اذیت نکن.
چند سال قبل پشت ماشینی نوشته بود که خیلی برای من درس بود این شعر؛
بی سبب خود را مرنجان، از قضا نتوان گریخت
نوش جان باید کنی حق در پیاله هر چه ریخت
----
آنچه خدا خواست همان می شود
آنچه دلم خواست نه آن می شود
البته گفتن این مطالب آسان است و شنیدنش هم آسان اما رسیدن به آن سخت است.
و إِن كانت الدنيا فانية فالطمأنِينَة إليها لماذا؟ و آخرین مطلب حضرت و جملۀ دهم این است؛ اگر دنیا رو به فنا است پس این همه اطمینان به این دنیا برای چیست؟
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
به نام خدا - محمد جرجانی هستم فرزند عارف بزرگوار آیت الله جرجانی شاهرودی هستم که افتخار شاگردی پدرم را پیدا کردم. بیاییم با هم به گوشهای از بیانات ایشان گوش جان بسپاریم.